تبليغاتX
ساقی

 

تا،دل ازنام تو،بامن دم زند

کوچه  کوچه باغ شعر را،شبنم زند

شرفهءشرفهء سبز خیالت نرم ،نرم

آیدوآیدوخواب مرا،برهم زند

دستهای خاطر مهتابی ات

زخم رویاهام را،مرهم زند

باتوبارانی شود صحرای جان

نبض ریگستان دل کم کم زند

ازکدامین ابرو مه آبستن ای

ای توآن خرگه که شب انجم زند

چون سکوت فاصل استارگان

پرتومعنات برآدم زند

آسمان بیتوپهندشت تهی ست

نای شب فریادنامحرم زند

گرچه یارا، پاوسر،خاکسترم

کاش!این آتش مراپیهم زند

 

-----------

مراصدابزن از پشت خستگیی خودم

زمرز وسوسه هاو دو دستگیی خودم

 

مرابکش به موازات دستهای خودت

بگیرازپس انبوه بستگیی خودم

 

مرانمان که دراعماق خود فروبروم

بیاکه باتو ببالم به رستگیی خودم

 

 چراغ مهرتو گم کرده جان وتاریکم

پس فواصل سرد گسستگیی خودم

 

صدای توست که میاید ای نجابت آب!

 ویا صدای حزین شکستگیی خودم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:25 توسط دریاباری |

مرا،امشب ببراز خویش تا،پندارهای دور

ازین بذرعبث تا،ریشهءاسرارهای دور

 بپیچانم میان ناله،باآهی گره ام کن

وبسپارم به شام خستهء،نیزازهای دور

-که جانم درتگِ دلبستگیها،سخت دررنج است!-

بلندم کن به یمن حلقه ی،بردارهای دور

پس ازآتش زدن خاکسترم درباد بگذارید

که دست افشان بچرخد تا پس ،دیوارهای دور

گرفتم مثل اصحاب کهف –ازیادها-رفتم

صدا خواهم زدآخراز درون غارهای دور

 

مرابنویس باتفسیرچشمانت برای باد

دلاویزم! بیآویزم به بال سارهای دور

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 17:7 توسط دریاباری |