مرا،امشب ببراز خویش تا،پندارهای دور
ازین بذرعبث تا،ریشهءاسرارهای دور
بپیچانم میان ناله،باآهی گره ام کن
وبسپارم به شام خستهء،نیزازهای دور
-که جانم درتگِ دلبستگیها،سخت دررنج است!-
بلندم کن به یمن حلقه ی،بردارهای دور
پس ازآتش زدن خاکسترم درباد بگذارید
که دست افشان بچرخد تا پس ،دیوارهای دور
گرفتم مثل اصحاب کهف –ازیادها-رفتم
صدا خواهم زدآخراز درون غارهای دور
مرابنویس باتفسیرچشمانت برای باد
دلاویزم! بیآویزم به بال سارهای دور